لــــــــــــــــــــــــــــوطي نــــامه…

نوامبر 11, 2009

خاطره اولين باري كه باكلاس شدم!!!!

دسته: Uncategorized — آسد امين خان مفلس الدوله @ 11:13 ب.ظ

قلم را در دستانمان ميگيرم و انشاي خود را آغاز ميكنم. البته بر همگان واضح و مبرهن است كه خاطره چيز خيلي خوبي است و ما هم از داشتن خاطرات جالب خيلي لذت ميبريم!! ما يك خاطره اي از شب چله سال قبل داريم كه خيلي خوب است و مربوط ميشود به اولين روز باكلاس شدن ما!!! شب چله سال قبل زن همسايه كه ميشود مادر دختر همسايه ، ما را به صرف هندوانه و شام و آجيل شب چله به خانه اش دعوت كرد و از آنجا كه ما ميدانستيم منظور آنها از اين دعوت آشنايي بيشتر با ما و خانواده ما ميباشد!!! خيلي به خودمان رسيديم و كلي كلاس گذاشتيم!! اول صبح رفتيم آرايشگاه و به مصطفي شاگرد آقا ابرام دلاك گفتيم سرمان را مدل آلماني كوتاه كند و يك مقدار هم بيشتر باكلاسمان كند !!! بعدش هم آن لباسهايي كه بابايمان از فروشگاه لباس خارجي كه لباسهاي دست دوم خوب ميفروشد را از صندوق درآورديم و حسابي بر اندازشان نموديم!!! بعد كه خيلي فكر كرديم ديديم يك جاي كلاس گذاشتنمان ايراد دارد!!!! پس شروع كرديم و به خواهرمان گير داديم كه آنروز او و جواد را ديديم در حالي كه جواد او را ماچ ميكرد!! و تهديد كرديم اگر جواد پنج عدد اسكناس دويست توماني به ما ندهد صاف ميرويم و جريان را به بابايمان ميگوييم!!!!! كه اين تهديد ما خيلي زود جواب داد و جواد جان!!! مبلغ درخواستي ما را پرداخت كرد!! البته ما خيلي زود افسوس خورديم كه چرا بيشتر نخواستيم!!!! خلاصه ما با آن پول به بازار كويتي ها رفتيم و يك عدد ادكلن تيروس خيلي زيبا كه اصل هم بود خريديم و براي اينكه مطمئن شويم بوي خوبي دارد نصفش را روي لباسمان خالي كرديم!!! و همه جاي بدنمان بوي گل رز ميداد و ما خيلي خوش بو شده بوديم!!!! وقتي سوار اتوبوس شديم كه برگرديم ديديم كه همه پنجره هاي اتوبوس را باز كردند تا آنهايي هم كه پياده هستند از بوي ادكلن ما لذت ببرند!!!!!! و يك آقايي هم كه كنار ما نشسته بود بلند شد و كنار در ايستاد و به ما گفت كه راحت تر بشين و از بوي خودت لذت ببر!! و اين كار ايشان درس انسان دوستي به ما داد كه تا آخر عمر فراموش نميكنيم!!! عصر آن روز هم بعد از كلي خواهش از خواهرمان خواستيم به جواد زنگ بزند و بپرسد چه چيزي به موهايش ميزند كه آنطوري برق ميزند!!!! كه جواد جان هم گفت يك مقداري روغن بزن و حسابي موهايت را بمال!!!! ما هم يك قاشق بزرگ روغن نباتي!! ماليديم به سرمان و حسابي سرمان را ماساژ داديم!!! خلاصه شب شد و ما به همراه خانواده محترممان به سمت خانه همسايه حركت كرديم و از آنجا كه خيلي عجله داشتيم وارد شويم دستمان را گذاشتيم روي زنگ تا زودتر در را باز كنند!!!! كه آقا جهان با يك پيژامه و زيرپوش به استقبالمان آمد!! ما از ديدن ابهت پدر گرامي همسر آينده مان خيلي خوشحال بوديم و به همين خاطر تصميم گرفتيم فقط كنار ايشان بنشينيم!!!! آن شب به ما خيلي خوش گذشت و ما ميديديم كه دختر همسايه چقدر خوش به حالش شده است كه هي دارد زير چشمي ما را نگاه ميكند و ميخندد!!! ما در دلمان به اين سليقه خودمان يك آفرين گفتيم و سعي كرديم كه همان شب خودمان و خصوصياتمان را بيشتر به آقا جهان و خانواده اش نشان بدهيم!!! بعد از شام كه دختر همسايه چايي آورد! (( به علت ناموسي بودن از گفتن اسم دختر همسايه معذوريم ))!!!! ما يك نگاه خيلي دقيق به او انداختيم و با چشمان براقمان عشقمان را نسبت به او ابراز كرديم كه او هم فهميد و خيلي خوشحال شد!! و ما اين خوشحالي را بوضوح در صورتش ديديم كه چطور عاشقانه به ما نگاه ميكرد و ميخنديد!!! خلاصه آنشب به ما خيلي خوش گذشت يك عالمه غذا و ميوه و آجيل خورديم و توانستيم بيشتر با خانواده همسر آينده مان آشنا شويم و عقيده داريم انسان بايد قبل از ازدواج با خانواده همسرش خيلي آشنا شود!!! شب هم ساعت 12مثل هميشه رفتيم و از روي بام مستراح حسابي دختر همسايه را ديد زديم كه داشت با تلفن حرف ميزد و ميخنديد!! و ما فهميديم كه دارد از عشق ما به دوستش تعريف ميكند و خيلي خوشحال است!!!! ما از اين انشاء نتيجه ميگيريم كه بايد هميشه هواي جواد جان را داشته باشيم و اميدواريم در مهماني بعدي بتوانيم قضيه آن شب را كه به اتاق خواهرمان رفته بود و يك كارهاي خصوصي ميكرد را برايش بگوييم تا شايد بتوانيم اينبار پنج هزار تومان از او بگيريم!!!!!
پ ن : خدا لعنت كنه اين ويروس آنفلانزا رو اونجامون از دس رفت و سوراخ سوراخ شد!!!!!!!!

نوامبر 8, 2009

فصل زمستان را تعريف كنيد!!!

دسته: Uncategorized — آسد امين خان مفلس الدوله @ 10:10 ب.ظ

قلم را در دستانم ميگيرم و انشاي خود را آغاز ميكنم. البته بر همگان واضح و مبرهن است كه فصل زمستان فصل خيلي خوبي است و به نظر ما اين فصل يكي از 4 فصل خوب سال مي باشد!!!! ما زمستان را به چند دليل خيلي دوست داريم كه مهمترين دليلش هم اين است كه شب چله و چهارشنبه سوري در اين فصل قرار دارد و ما ميتوانيم مقدار زيادي ترقه زير پاي دختر همسايه بيندازيم و حسابي خوشمان بيايد!! البته اين فصل مزاياي زيادي هم دارد كه يكي از آن تعطيلي زياد مدرسه ها مي باشد!!! البته اگر از بعد كارشناسي هم به اين فصل نگاه كنيم ميتوانيم فوايد ديگري هم ببينيم!! و چون پدرمان بگفته خودش يكي از كارشناسان خبره در امر زمستان ميباشد!! ما نيز اطلاعاتمان در مورد اين فصل زياد است!! برفهايي كه در زمستان ميبارند به چند دسته تقسيم شده اند كه ما با استفاده از اطلاعات بابايمان آگاهي زيادي نسبت به آن داريم!! بابايمان به وقت بارش برف با يك پاروي خيلي خوب ميرود و برفهاي خانه هاي مردم را پارو ميكند و از اين راه پول خوبي بدست مي آورد و به همين خاطر است كه برف را خوب ميشناسد و ميتواند حسابي برايمان در مورد نوع برف صحبتهاي كارشناسي كند!!! البته زمستان ايراداتي هم دارد كه مهمترينش سردي هوا مي باشد كه در اين شرايط هم انسان بايد به فكر راه چاره باشد و بابايمان كه انسان خيلي تيز هوشي مي باشد راههاي صحيح مصرف انر‍‍ژي را ميداند!! بطور مثال او در شبهاي زمستان مادرمان را محكم بغل ميكند و ميمالد تا مادرمان از سرما تلف نشود!!! ما تصميم داريم وقتي بزرگ شديم يك بخاري خيلي بزرگ بخريم تا مادر فرزندانمان از سرما نلرزد و ما مجبور نباشيم او را هي بغل كنيم!!!! البته بابايمان يك مثال خيلي جالب هم در مورد خانوم ها دارد!! او مي گويد در زمستان آنجايمان قنديل ميبندد اما نميدانم جطور اين خانومها بدون جوراب به بيرون ميروند و سردشان نمي شود!!! البته ما هنوز نفهميديم كجاي بابايمان قنديل ميبندد!!! ما راههاي بسياري براي تفريح در زمستان بلد هستيم كه يك مقداري از آنها را برايتان شرح ميدهيم تا شما هم ياد بگيريد!!! راه اول اسكي كردن ميباشد كه به عنوان يك ورزش خيلي مفرح در دنيا شناخته شده ميباشد! طريقه اسكي به اين صورت ميباشد كه بعد از بارش برف مقداري زمين مورد نظر را لگد مال نموده تا برفش سفت شود و بعد به وسيله يك كفش كه زيرش صاف ميباشد بر روي آن بسرعت دويده و بايستيم!!! اين يكي از ورزشهاي مورد علاقه ما است كه در آن تبحر خاصي داريم!!!! ورزش بعدي ساخت آدم برفي ميباشد كه اكثر شما بلد ميباشيد!! بابايمان يك بار با آقا جعفر باجناقش يك آدم برفي خيلي بزرگ ساخته بودند كه ما خيلي از آن خوشمان آمده بود و يك بادمجان هم پايينش زده بودند كه مادر و خاله مان از آن خيلي خوششان آمده بود!! البته به نظر ما آدم برفي بدون بادمجان زيباتر ميباشد!!! ورزش مفرح سوم هم اين است كه گلوله برفي بسازيد و جايي قايم شويد و مردمي كه مثل خنگها در حال عبور هستند را بزنيد و بعد بخنديد!!! خواهرمان هم فصل زمستان را خيلي دوست دارد و هميشه در اين فصل با دوستش كه يك پيكان جوانان گوجه اي خيلي قشنگ دارد به گردش ميروند و خوش به حالشان ميشود!! البته فصل زمستان يك ايراد ديگري هم دارد كه خيلي خصوصي ميباشد!! و آن اين است كه نبايد بعد از بارش برف بروي ديوار مستراح همسايه رفت و دخترش را ديد زد چون اثر پاي آدم بر روي ديوار ميماند و آقا جهان پدر آدم را در مي آورد!!!! ما از اين انشا نتيجه ميگيريم كه فصل زمستان فصل خيلي خوبي ميباشد و ما بايد قدر آن را بدانيم!!!!!

نوامبر 7, 2009

دسته: Uncategorized — آسد امين خان مفلس الدوله @ 11:06 ق.ظ

نيمه شب خسته و مست تلو تلو خوران پله ها را تا اتاق خواب بالا ميرود! در نور ضعيف راهرو نگاهي به مرد مي اندازد كه در كنار دخترك بخواب رفته. خود را بروي تخت مي اندازد و با فكر فردا بخواب ميرود. از پشت شيشه غبار آلود دخترك را نگاه ميكرد كه بيخبر از همه جا در گوشه حياط با مردي كه سالها بود ديگر نمي شناختش گرگم به هوا بازي ميكرد. و چشمان سردش با حركات دختر بالا و پايين ميشد. نگاه بي تفاوتش را بر مرد دوخت و سالهاي قبل در مقابلش به رقص ايستادند!! احساس شكست ميكرد، تمام وجودش بوي سرخوردگي ميداد ، سحرگاه به آرامي بسوي مرداب روانه شد. دخترك سالهاست بدون ديده شدن بازي ميكند. با حرارت و پرجنب وجوش…
اما هيچ نگاهي چشمان غمبارش را نميبيند. پدر سيگاري آتش ميزند و چشم به دوردست ميدوزد. دخترك به آغوش پدر مي خزد و پدر دوباره قصه اي كه مادر نداشت را براي دختر مي خواند…
صداي زنگ نيمه شب مرد را از خواب بيدار كرد، با چشماني خواب آلود به طرف در رفت. باور نميكرد!! باز مادر فرزندش را در كنار بيد مجنوني كه سالها قبل با هزار آرزو كاشته بود ميديد! در باز ماند و مرد بيصدا به اتاق برگشت و دخترك را به آغوش كشيد و بخواب رفت!!! صبح شده بود و دخترك مات و مبهوت به مهمان تازه وارد نگاه ميكرد! گفت من كه مادر نداشتم! گفتي كه مرده!! پس چرا دوباره زنده شده؟؟!! و پدر قصه مادري كه روح نداشت را برايش بازخواند!!! مرد همه چيز را به دوش دخترك گذاشت تا انتخاب كند! و دخترك نقاشي قشنگي كشيد كه اين بار مادر نداشت…

نوامبر 4, 2009

اين مطلب را در دل بخوانيد!!!!!

دسته: Uncategorized — آسد امين خان مفلس الدوله @ 9:40 ق.ظ
  1. نه رفيق، اندكي تنهايم بگذار، اين مطلب را 2 نفري نمي شود نوشت.! اين مطلب را با شوخي و خنده نمي توان به اوج رساند، اين مطلب تنهايي مي خواهد.! يك كنج دنج مي خواهد و يك عالمه تنهايي به اضافه يك آهنگ قديمي ايراني.!! چه ميدانم؟! شايد يكي از تك نوازيهاي جواد معروفي!! يكي از همان عشق بازي هاي انگشتي استاد با صفحه سياه و سپيد شاسي هاي پيانو.! اين يك مطلب عادي نيست كه بتواني وسط خنديدن ها و لطيفه تعريف كردن ها و حتي زنگ زدن به اين و آن تمامش كني!! حرمت دارد براي خودش! خيلي حرمت دارد، حرمتش حرمت يك نام مقدس است كه تخم دوستي مي كارد!! نخواه كه سرسري بنويسم! اين راه و رسمش نيست، اين مطلب را بايد وقتي بنويسي كه همه كارهايت را كرده اي، ديگر خرده كاري باقي نمانده كه وبال گردنت شود!! خرده دستور و خرده فرمايشي نمانده كه ساعت مطلب نوشتنت را به تاخير بيندازد!! نه رفيق، اين مطلب حرمت دارد، كاغذهاي تميز را از كشو دربياور، يك خودكار جديد بردار، پشت يك صندلي تازه بنشين، اين مطلب از آن مطلب ها نيست كه بتواني روي كاغذ كثيف يا با يك خودكار نيمه نوشته شده يا پشت يك صندلي قديمي و هميشه رويش نشسته بنويسي!!! وقت اگر بود شايد اصلا مي رفتم و لباسهايم را هم عوض مي كردم، لباس نوهايم را مي پوشيدم و مطلب را اصلا با الفباي جديدي آغاز مي كردم!! من نو بودن را دوست دارم!! حرفهاي نو و بوهاي نو و دوستهاي نو!!! خودكار نو و آدمهاي نو، نو بودن خوب است!!! بوي خوبي دارد، بوي بد كهنگي را نمي دهد. بوي بد افكار قديمي و فاسد شده را نمي دهد!! بوي بد رفيقان نارفيق را نميدهد!! نو بودن بوي بدي ندارد!!! نو بودن را براي همين دوست دارم، براي اينكه حرفهاي نو، يك رايحه و طراوتي دارند كه مقاومت در مقابلش غير ممكن است!!! نو بودن شيوه زندگي را تغيير مي دهد!!باور نمي كنم برادر، هرچه باشد من تورا و تو ها را خوب ميشناسم! اصلا همه شماها را خوب مي شناسم.دلتان را هم ميشناسم، دل همه تان خالي است، صاف است، چيزي داخلش كم و كسر نيست، كينه هم در آن جايي ندارد، اين يك بازيست كه به نام شما تمام مي شود!!! ول كن برادر!! بگذار آهنگم را گوش بدهم و مطلبم را در خلوت بنويسم، آخر من آدم احساساتي مسلكي هستم، بد حادثه اينكه نويسنده هاي احساساتي جايي در ميان اين روزگار ندارند. متهم مي شوند آخر به خيلي چيزها، ولش كن، فقط برو دعا كن، روزي اين فرصت به تو هم برسد كه افكارت را نو كني!! قبل از آنكه دير شود حسابت را صاف كن!!!ول كن برادر جان!! كينه ها را پاك كن، اندكي لبخند بزن براي اين دل مرده من!! بخند به اين دنياي تلخ، بخند به گرسنگي دخترك سه ساله كه در ميان گل و لاي سنگ فرش حياط به دنبال قورباغه اي كه از سرما ناي حركت ندارد مي دود!!! بخند به اسماعيل پسر 16 ساله اي كه هنوز سواد خواندن و نوشتن ندارد و صبح تا غروب با گوسفندان به ديدن دشت مي رود!!! بخند به حال جميله زن كاك عبدالله كه سال پيش از كوه پرت شد و خانه نشين شد، بخند دوست من، بخند!!! بخند به حال مردمان ساده اي كه بوقت غذا خوردنت بدورت حلقه ميزنند و با تعجبي وصف ناپذير نان و ماست خوردنت را نگاه مي كنند!! بخند بحال دخترك دم بختي كه از سوز سرما صورتش به مانند لبويي كه كنار خيابان در ديگ مرد دستفروش بخار مي كند گل انداخته و شايد هم اين سرخي، سرخي شرم و حياست. چه ميدانم. و اين مردمان ساده فارغ از دنياي اطراف فقط و فقط به فكر سير كردن شكم هستند و در همه اتاقهاي خانه هاي كاهگلي شان عكسي از حرم امام رضا دارند و در كنارش عكس رهبر و رييس جمهور!!!!!! پرسيدم پدرجان به كي راي دادي؟؟ چنان نگاهي كرد كه انگار مرده اي از گور برخواسته ديده!!!! گفت خوب معلوم است به احمد…!!!! گفتم چرا پدرجان؟؟؟!!! گفت چون آدم خوبي است!!!!! و من بيصدا خود را در كوچه هاي تنگ و گلي از اين همه مهر و صفا و سادگي گم كردم!!! مي خندم در دلم، با صداي بلند ميخندم، به حال خودم مي خندم، به حال دوستان و همفكرانم كه چه ساده به خيال بازي برده خود را در سايه ديوار كثيف سياست گم كرديم!!!! مدتها دوري از مردم به من آموخت كه آنچه كه من فكر ميكنم درست نخواهد بود!!! مهم اين است كه او چه فكري ميكند!!! حلالم كن برادر!!! حلالم كن!!! من نيز اين بار بمانند همان پيرمرد به آدمي كه ميگويند خوب است راي خواهم داد!!!!! من گفتم اما تو باور مكن!!!! يك پدر بيامرز هم توي دلت حواله كن به حساب آن غريبه اي كه اتفاقي و اشتباهي و شانسي دانه محبت از دستش زمين افتاد!!!!!
    پ ن : آرام آرام تحملم براي جدايي از اين فضا و دوستان قديمي بالا مي رفت. كه بازهم شيطان گولم زد و خودكار بروي كاغذ لغزيد…!!

سپتامبر 2, 2009

ما هم رفتيم…

دسته: Uncategorized — آسد امين خان مفلس الدوله @ 2:44 ق.ظ

خوب هميشه يه آخر خطي وجود داره!! فكر ميكنم اينجا ديگه آخر خطي بود براي همه علايقم در دنياي اينترنت!! واقعا ديگه خسته شدم! از همه چي اينبار نه فيلمي هست نه قصه تازه اي ميرم براي هميشه از همه دوستان حلاليت ميخوام. تمام بديهام رو در صورت امكان به ديده اغماض ببينيد و ببخشيد. خداحافظ تا قيامت…

آگوست 27, 2009

داستان صومعه…!!!!!!!!!

دسته: Uncategorized — آسد امين خان مفلس الدوله @ 12:43 ق.ظ

سرنوشت: اين مطلب رو سال گذشته تويه سايت كلوب گذاشتم و كلي هم سر و صدا بپا كرد!!! از دوستاني كه ميترسن يا ناراحتي قلبي دارن درخواست ميكنم به هيچ عنوان اين پست رو نخونن!!!!!!!!!!

اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»

مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»

این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم. اگر تنها راهی كه من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 46 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم و عمر خودم را وقف كاری كه از من خواسته بودید كردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 461,442,489,124,154 عدد است. و 312,431,478,746,359,478 سنگ روی زمین وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبریك می گوییم . پاسخ های تو كاملا صحیح است . اكنون تو یك راهب هستی . ما اكنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كلید این در را به من بدهید؟»

راهب ها كلید را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبی یك در سنگی بود . مرد درخواست كرد تا كلید در سنگی را هم به او بدهند.

راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كلید كرد .

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این كلید آخرین در است » . مرد كه از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز كرد. دستگیره را چرخاند و در را باز كرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود.

.

.
.

.

.

.

.

.

.

.
.

.

.

.

.

.

.

.

.

…..اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید!!!!!!!!!!!!!! (( آيكون امين در حال فرار از دست ملت ))!!!!!

پ ن 1: آقا ما امروز برخلاف اين مدت صبح اول وقت كه هنوز سگ از لونه اش بيرون نزده بيدار شديم و يه پست آبدار نوشتيم و حتي بروز هم كرديم!!!! بعدش ديديم اي بابا باز كه سياسي شد!!!! مجبور شديم حذفش كنيم!!!!!!!
پ ن 2: بعد از 70 روز بالاخره ديروز باند صورتم رو باز كردم! اما نتونستم حرف بزنم! تنها كلمه اي كه گفتم اين بود (( خوبه )) دكتر خان جان فرموده كه تا چن روز ديگه مشكلت حل ميشه و باز مثل بلبل چه چه ميزني!!! اما با اين صدايي كه از من درمياد بعيد ميدونم!!!!
پ ن 3 : آقا راستي چرا ماها هميشه دنبال عجايب ميگرديم؟؟؟!!!!!! يكي از دخترايي كه ميشناسم!!!!!! حرف در نيارين لطفا همينجوري ميشناسم بابا در ضمن N سال هم از ما كوچيكتره!!! ما يه جور ديگه ميشناختيمش!!! يه آدم خيلي حزب اللهي و … ديروز شنيدم طرف رو با 9 تا پسر تو عالم مستي گرفتن!!!! البته هر 10 نفرشون لخت بودن!!!! جل الخالق از دست اين موجود 2 پا!!!!!
عجایب خلقتی دیدم در این دشت……………..که با نوکیا 6600 توی تجریش میگشت!!!!!!!!

آگوست 23, 2009

عشق از نظر يه سرباز…!!!!!!!!

دسته: Uncategorized — آسد امين خان مفلس الدوله @ 7:40 ق.ظ

نطر براست مرا بپذير، آزادم كن!!! اگر قدرت داشتم تا پيش پاهايت براي بارها قدم آهسته مي آمدم، نوك مگسك لبانم را روي خال سياه لبانت نشانه ميگرفتم و با فرمان آتش چنان بوسه داغي بر لبانت مي نشاندم كه بگويي حركت از نو!!!!!! كاش در برابرت بودم تا كاليبر بازوانم را دور كمرت حلقه ميكردم و رزم انفرادي را در پناه سنگر عشقت تمرين ميكردم!!!! باور كن در آسايشگاه قلبم يك تخت بيشتر نيست كه آنهم متعلق به توست، آنكارد كرده و دست نخورده!!!! شامگاهان شيپور عشقت در پادگان قلبم به صدا در مي آيد و آمين آمين در وجودم مي تپد!!!! و خلاصه بهتر بگويم پايان دوره ام متعلق به توست…!!!!!
اينم شعر مرتبط به همون سرباز!!!!!

گويند كه :
پيرزني خسته دل و شاد
دخترش را به يك وظيفه بداد!!!

هفته بعد گفت گويا
دخترم شبها به تو چه ميگذرد!!!!

دخترك خنده اي كرد و داد جواب!!
مرا تا سحر نباشد خواب!!!!

با من خسته دل جنگ مي كند!!
جنگ سرنيزه ميكند با من!!!!

عشق دارد به تيراندازي!!!
منصرف نميشود از اين بازي!!

هر زمان لوله اش به يك طرف است!!!!!
سينه ام سيبل و زير ناف هدف است!!!!!!

گر مرتب ميكند جاي مرا!!!!
دوشفنگ ميكند هر دو پاي مرا!!!!!!

آق پوريا خان جان اينم تقديم تو!!!!!!!!

آقا اصلا چرا بايد به قولمون عمل كنيم هان؟؟؟ مگه كي عمل كرده كه ما نفر دوم باشيم!!! ديروز گفتيم در مورد يه مرد زن ذليل مينويسيم!!! اما خوب دلمون نخواست!! حالا حرفيه؟؟؟!!!!!!!
امروز داشتم از سر بيكاري دفتر خاطرات زمون خدمت رو ورق ميزدم و ميخوندم!!! اين شد كه گفتيم اينجوري بنويسيم امروز!!!!!
پ ن : بعضي دوستان كه احتمالا صددرصدشون هم از جنس بانوان هستن نميدونم چرا باورشون نميشه كه ما عاشق شديم!!!!! بابا بيخيال خوب شديم ديگه!!!!! خوب تو اين مملكت گل و بلبل همه كه نبايد از سياست بگن!!! ما هم زده بسرمون خر شديم عاشق شديم!! حالا كه چي!!!!! فقط زيادي حرصم ندين كه مجبور بشم واسه ثابت كردن اينكه عاشقم بيام و هر روز عاشق يكي بشم كه حساب كار بياد دستتون!!!!!!!!

آگوست 22, 2009

ادامه …!!!

دسته: Uncategorized — آسد امين خان مفلس الدوله @ 4:42 ق.ظ

هر بار كه با هم حرف ميزنيم، با هم يه چيزي رو ميگيم ، با هم يه كاري ميكنيم ، حتي با هم فكر ميكنيم!!! و با هم شگفت زده ميشيم از اينهمه نزديكي!!! همين چند روز پيشا بود كه مبخواستي بيايي پيشم!!! يادته؟؟!!! يادته چقدر حرسم گرفته بود؟ يادته عصباني بودم؟ يادته ميخواستم داد بزنم؟؟ !!! اما اصلا بروي خودت نياوردي تو!!! راستش رو بگم خودت رو فقط بخاطر من زدي به خريت!! خودت رو يجور ديگه نشون دادي فقط واسه اينكه من ناراحت نشم!!! هر بار كه عصباني ميشم ميدوني كه اين هم يه فيلمه!! هر بار كه ميگي حالت چطوره، ميگم خوبم!!! اما ميدونم كه ميدوني اصلا خوب نيستم!!!‌پس من هميشه بهت ميگم كه خوبم اما تو باور نكن!!! فقط اگه يه روزي زد و مردم بدون ديگه اين يكي واقعي بود!!!خيلي ها اشتباهي فكر ميكنن تو يه كسه ديگه هستي اما من فقط تو دلم براشون ميخندم!! ميدوني چرا؟؟!! خوب خيليا نميشناسنت!!! خيلي ها نميدونن كي هستي و چه دلي داري تو، خيلي ها فكر ميكنن يه زني!!! اما من كه ميدونم تو خيلي مردي!!!مردي كه فقط به ريش و سيبيل نيست!!! مردي به صداي كلفت نيست!! تو مردي چون ميدونم كه هستي!!!! امروز و قبل از نوشتن اين قسمت كه باهات حرف ميزدم حسابي كيفم كوك شد!! وقتي كه ميگي سلام!! دلم ميلرزه!! نميخوام هيچوقت بگي خداحافظ!!! بگو فعلا!! بگو تا فردا!! بگو تا چن ساعت ديگه!! اما نگو خداحافظ كه خيلي دلم ميلرزه!!! يادت مياد چن وقت گذاشتم و رفتم؟؟!!! رفتم كه پشت سرمو هم نگاه نكنم؟؟!!! اما خودت كه خوب ميدونستي نميتونم!! البته خودت هم نميتونستي!!!! همين بود كه دوباره سلامت رو شنيدم!! مثل همون روزا باز دلمو حيرونت ميديدم!! اما ديگه اين بار آخرم بود!!! اين بار بايد يه كاري كنم كه نشه رفت!! حتي اگه خواستيم هم نشه رفت!!! الان هركي جز تو اين نوشته ها رو ميخونه!!! پيش خودش ميگه اين بدبختم ديونه شده!! ديگه نميدونه كه خدايي اين ديونگي عجب عالمي داره!!! مهربانترينم، زيباي من، عزيز من، گل من!!!ميدوني چرا نميخوام كسي تو رو بشناسه؟ ميدوني چرا نميتونم اسمت رو داد بزنم؟؟!! ميدوني چرا ؟؟!! خوب نميخوام كه چشت بزنن، نميخوام كه حسرت بخورن كه من تو رو دارم و اونا ندارنت!!! اينروزا هرچي زور ميزنم نميتونم مثل قديما روان بنويسم!! حتي شعر هم نميتونم بگم برات!! همه حرفام يادم رفته انگار، انگار خالي شدم از كلمات!! چن روز پيشا قبل اينكه بخوام باهات حرف بزنم يه نامه هم واسه خدا نوشتم!!! دمش خيلي گرمه!!! آخه سر ظهر كه خواب بودم ديدم جوابش اومد برام!!! نوشته :

بنده ضعيفمان!!! بنده حقيرمان!!! بنده مفلوكمان!!! بنده كمترينمان!!! عريضه ناقابلتان را بحضور پذيرفتيم!!! برويد و دعاگويمان باشيد كه پاداشي بس نيكو برايتان ارزاني داشتيم كه همانا دستانتان را در دست يكديگر قرار داديم!!!!!

خلاصه كه بايد بگم بهش دمش خيلي گرمه!! تو هم زياد سخت نگير!! نه ميتونم برات مهريه بدم نه شير بها!! نه ميتونم عروسي بگيرم برات نه مسافرت آنتاليا!! بزرگترين كاري كه ميتونم برات بكنم يه دل صافه كه ميريزم بزير پات!!!!!
پ ن : هرچي زور زدم نتونستم جلوي خودم رو بگيرم !!!!! به سه نفر آمریکایی و اسراییلی و يه دولتيه ایرانی میگن برید یه خرگوش پیدا کنین بیارید !!! بعد از سه روز هر سه تاشون می آن .به آمریکاییه می گن چطوری خرگوشو پیدا کردی ؟ می گه با ماهواره!!! به اسرائیلیه می گن تو چطوری پیدا کردی ؟ می گه با استفاده از جاسوسایی که داشتم ….!!!!! به دولتيه ايراني میگن داداش اینی که آوردی که خرسه !!!!! دولتیه به خرسه می گه هر چی پیش من اعتراف کردی به اینا هم بگو !!!! خرسه با گریه زاری می گه به جون مادرم من خرگوشم!!!!!!!

پ ن 2: پست بعدي در مورد نامه يك مرد زن ذليل به همسرش هست!!!!

آگوست 20, 2009

و سلام…!!!!

دسته: Uncategorized — آسد امين خان مفلس الدوله @ 8:12 ق.ظ

اين يك پست دليست، با كفش وارد نشويد…!!

آقا جان بيخيال ميشيم بره پي كارش!! آره برادر و خواهر من!! ما خالي بنديم!! ما ترسوييم!! از همون اولش هم بوديم!! و تا ازل هم ميمونيم!! اصلا ديگه كاري بكار سياست نداريم!! اصلا سياست هيچ ربطي به ما نداره!! از اين به بعد فقط حرف از عشق و عاشقي و گل و بلبل ميزنيم!!! از دل و قلوه ميگيم!! هان چيه؟؟!! نكنه فكر كردي منم عاشقم؟؟!! نه عزيز دل برادر عمرا از اين خبرا نيست!! ما عمرا عاشق بشيم!!! (( من ميگم اما تو باور نكن))!!

جناب خدا، سلام عليكم!
احتراما به استحضار ميرساند كه مدت مديديست اين دل بنده كمترينتان دچار آشوبهاي سخت گرديده و مدام هوسهاي ناجور به سرش يا همان بطنهاي چپ و راستش ميزند!!!! لطفا در صورت امكان و صلاحديد و در صورتي كه به نظم كائنات كوچكترين خللي وارد نيايد امر به ابلاغ فرماييد تا در جهت رفع مشكل اين حقير سراپا تقصير با فرد مورد نظر بنده كه آن مقام محترم حتما از نامش باخبر ميباشيد اقدامي شما پسندانه صورت پذيرد تا هم اين گنهكار و آن يكي بنده حقير را تا ابد دعاگوي خود سازيد!!!لازم بذكر است مرقومه اي نيز به جهت راز و نياز با آفريده زيبايتان به پيوست معروض ميدارم، در صورت صلاحديد به هر روشي كه ميل ملوكانه تمايل دارند اين حقيران در پناه خويش ، را مورد لطف قرار داده گوشه چشمي بر ما روا داريد كه سخت محتاجيم!!

جان جهان دوش کجا بوده ای

نی غلطم در دل ما بوده ای

آه که من دوش چه سان بوده ام

آه که تو دوش که را بوده ای

رشک برم کاش قبا بودمی

چون که در آغوش قبا بوده ای

زهره ندارم که بگويم تو را

بی من بيچاره کجا بوده ای

البته اين قصه ديروز و امروز نيست!! قصه يكي از قديميترين خواننده هاي اين وبلاگه!! البته نه اين وبلاگ، يكي از وبلاگهاي قبليم!!! اين قصه اي هست كه از وقتي بدنيا اومدم يقه منو گرفت!! خودت خوب ميدوني چقدر ميشناسمت!! خودت خوب ميدوني با اينكه اخلاقم سگيه اما نميتونم ازت دل بكنم!! خودت خوب ميدوني كه نديده عاشقت شدم!! شايد اينم يكي از همون عشقهاي پوچ باشه!!! شايد اينم هوسي زودگذر باشه كه سي و چند ساله يقه منو گرفته!! فقط از خودم تعجب ميكنم با اين دهن ولنگ و بازي كه من دارم چطور تا حالا نتونستم به كسي بگم كه عاشقم!! چطور هنوز كه هنوزه نميتونم هر وقت دلم خواست اسمت رو بزبون بيارم!!، راستش ميترسم!! ميترسم كه بلايي سرت بياد!!، ميترسم چشم زخم بخوري!!، به هر حال ديگه گذشت اون روزا كه مهمترين دل مشغوليم غذا دادن به حيونام باشه!! سخت ترين كارم سرزدن به كارگاهي تو يه جاي بي آب و علف باشه!! بزرگترين غصه ام ابري بودن هوا باشه!! و بزرگترين مصيبتم خط افتادن رو بدنه ماشينم باشه!! الان مشكلاتم خيلي بيشتر شده!! خيلي خيلي بيشتر!! الان مهمترين دلمشغوليم اينه كه زودتر سرپا بايستم تا بتونم ببينمت!! سخت ترين كار برام اولين ديداره!! بزرگترين غصه ام ديدن زجري هست كه ميكشي و دم نميزني!! و بزرگترين مصيبتم اينه كه هيچوقت بهت نرسم!! عزيزترينم!! مهربانترينم!! اونقدر دلم ميخواد كه همينجا اسمت رو فرياد بكشم كه نگو!! من و تو خيلي وقته كه عاشقيم!! شايد قبل از اينكه بدنيا بياييم!!فقط بدون كه روزهاي سختي رو ميگذرونم!! روزهايي كه هر ساعتش برام حكم سال داره!! بدتر از همه اينه كه كسي نميدونه
من عاشقم!!! مگه گناه من چيه؟؟!! مگه من نميتونم عاشق باشم؟؟!! واي كه الان ماههاست تنها مونسم شده صداي هماي!! ميدوني از كي صدات رو نشنيدم؟؟!! ميدوني چقدر براي ديدنت بيتابم؟؟!! ميدوني هر روز چند بار اسمت رو تويه دفتر خاطراتم مينويسم؟؟!! ميدوني هر وقت خواب به چشمم مياد تويه خواب ميبينمت؟؟!!ميدوني؟؟!! مطمئنم كه ميدوني!! چون تو هم مثل من!! حتي بدتر از من!! تو نيمه گم شده مني!! تو روح مني!! تو خود عشقي!! تو نفسي!! تو عمري!! تو جون مني!! تو تنها كسي هستي كه تونستي تسخيرم كني!! من و تو نيازي به حرف زدن نداريم!! من و تو نيازي نداريم كه با كلمات براي هم جملات قشنگ بسازيم!! من و تو نيازي نداريم كه قربون صدقه هم بريم!! من و تو يكي هستيم!!

پ ن : با اجازه بعضي پستهاي اين وبلاگ رو موقتا حذف ميكنم!! اصلا نميخوام بدونم دور و برم چي ميگذره!! شايد وقتي اوضاع روحيم كمي متعادل شد ادامه بدم!!! سعي ميكنم نوشته هام متفاوت تر باشه!! به همه دوستان خوبم سر ميزنم و در اولين فرصت كامنت ميزارم. برفي مهربون، عليرضاي عزيز، افسانه تربچه، پورياي تنها، عسل همسري،مرجان مانده در بلاد كفر، استاد عركج زبان دراز، افشين پرهياهو، مهساي خون آشام، سعيده تبريزي، آهوي ايلين، اخوي آهو خانوم، ناهيد بانو، نوگل وحشي، شكلات بانوي تلخ، نسترن نرگسي، خواهر خوب شيوا، مليحه هميشه خندون، آست كاوه ناهنجار، كيارش رعنا، مونس مالزي تبار، نسيم ولوج، فاطي بانوي پاراكليت، هديه بانوي كاريكاتور ساز و همه دوستاني كه فراموش كردم ازشون اسم ببرم!! دوستون دارم و براتون آرزوي خوشبختي ميكنم! اميدوارم بتونم با كمك شما يه كم آدم شم!!!

آگوست 6, 2009

اي دو سه كوچه زما دورتر…

دسته: Uncategorized — آسد امين خان مفلس الدوله @ 5:40 ق.ظ

عمريست كه از حضور او جا مانديم
در غربت سرد خويش تنــها مانديم
او منتظر مــاست كــه مـا بـرگرديم
ماييم كــه در غيبت كبــري مـانديم

پ ن :نميدونم چطوري قراره جواب پس بديم!! من و خيلي هاي ديگه مسخرش كرديم!!!! اميدوارم آقاياني كه ادعاي ديدنش رو ميكنن بتونن جوابي براش داشته باشن!!!

برگه‌ی بعد »

وبلاگ روی وردپرس.کام.